میرنیوز

یکی بود، یکی ۲۵۵۰ روز نبود!

یکی بود، یکی ۲۵۵۰ روز نبود! 2021-08-17T08:02:47+04:30

خبرگزاری مهر؛ مجله مهر_مرضیه کیان: پسرش احمد تنها ۱۰ ماهه بود که تصمیم گرفت دوباره بند پوتینش را گره بزند و عازم خط مقدم شود؛ اما این خداحافظی تا سلام دوباره ۲۵۵۰ روز زمان برد... نه راه افتادن و شیرین‌زبانی‌های پسرک را دید و نه اولین روزی را که همسرش با بهت، لقمه نان‌پنیر و سبزی در کوله‌اش می‌گذاشت و با چشمانی نگران به عاقبت حاج حسین قصه فکر می‌کرد که بالاخره چه می‌شود و احمد را راهی درس و مشق می‌کرد.

۲۷ ساله بود که رفت و ۳۳ ساله بود که برگشت. در این ۲۵۵۰ روز و ۲۵۴۹ شب، هیچ ستاره‌ای را در آسمان سرمه‌ای شب ندید، چرا که اصلا رنگ سیاهی شب را ندید! او اسیر بود و محکوم بود به ثانیه ثانیه انتظار کشیدن... در انتظار آزادی یا مرگ بودن را خودش هم نمی‌دانست.

حاج حسین داروغه ۶ سال و ۶ ماه و ۱۱ روز اسیر زندان موصل بود و حالا بعد از سی و یک سال آزادی، دنیایی از خاطرات تلخ را در دلش مهروموم کرده و زندگی ساده‌ای در شهرستان ابوزیدآباد شهر کاشان دارد.

یکی بود، یکی ۲۵۵۰ روز نبود!

قطعا خیلی حرف‌ها برای گفتن دارد، اما زیاد اهل حرف زدن نیست و به اصرار، با صدایی گرفته لب به سخن باز می‌کند و با لهجه شیرین کاشانی تا جایی که یادآوری خاطرات نه خیلی خودش را اذیت کند و نه دختر و همسرش زهرا را که کنار ما نشسته بودند و آن‌ها هم موفق شده بودند بعد از این همه سال، بخشی از خاطرات حاج حسین را بشنوند، تعریف می‌کند: «سال ۱۳۶۲، با لشگر امام حسین اصفهان از کاشان به جبهه طلائیه اعزام شدم. حاج حسین خرازی فرمانده لشکر بود که قبل از عملیات خیبر، نقشه را برای ما توجیه کرد و طی یک سخنرانی از سختی عملیات گفت تا بچه‌ها تصمیم نهایی را برای ماندن یا برگشتن از عملیات بگیرند. حاج حسین خرازی گفت: «طی عملیاتی که قرار است انجام شود، باید داخل خاک عراق شویم؛ بین بصره و جزیره مجنون! آن جاده را به هر نحوی هست باید بگیریم. اگر این اتفاق نیفتد، احتمال سقوط جزیره مجنون وجود دارد. چند گردان دیگر هم در به جز گردان‌های ما در این عملیات وجود دارند؛ چند گردان از محمد رسول الله و چند گردان از جاهای دیگر...»

عملیات خیبر و پرپر شدن بچه‌ها

حاج حسین خرازی عملیات را برای ما شرح داد و شبانه حمله شروع شد. در گل و لای و باتلاق... هرچه از سختی شرایط و صعب المسیر بودن راه بگویم کم گفتم. با هر مشقتی که بود خط را شکستیم و به سنگرهای عراقی‌ها رسیدیم. عراقی‌ها که ما را در سنگرهای خودشان دیدند، عاجز شدند و پا به فرار گذاشتند.

بالاخره موفق شدیم جاده را بگیریم و پشتش مستقر شویم. آفتاب که طلوع کرد و آسمان روشن شد، عراقی‌ها پاتک(ضدحمله) را شروع کردند، تا اینکه آتش عراقی‌ها سنگین شد. منتظر نیروهای پشتیبانی بودیم، غافل از اینکه از شدت سنگینی آتش عراقی‌ها، نیروی پشتیبانی نتوانست جلو بیاید.

تا ساعت ۵/۸، ۹ و تا جایی که در توانمان بود، مقاومت کردیم اما دیگر نزدیک بود جنگ تن به تن شروع شود که نیروهایی که جراحت زیادی ندیده بودند، از منطقه دور شدند، اما بچه‌هایی که شدت مجروحیتشان بیشتر بود، گیر افتادند.

ما در آن عملیات خیلی شهید دادیم. تا جایی که چشم کار می‌کرد، پیکر شهدا کنار جاده افتاده بود، آمار از دستمان دررفته بود.»

یکی بود، یکی ۲۵۵۰ روز نبود!

حاج حسین ندیده‌ها را دیده بود. در یادداشتی خواندم که سرلشکر غلامعلی رشید گفته بود:«من در طول جنگ ۲ بار گفتم «خدایا پیر شدم!» یکی در تنگه چذابه در سال ۶۰ و دیگری در عملیات_خیبر. ما در آن عملیات ذوب شدیم.» و با چیزهایی که از حاجی می‌شنیدم و خیلی‌هایش را با سکوت و تکان سر، سر به مهر می‌گذاشت، به یادداشت سرلشکر رشید ایمان آوردم. از روایت حاج حسین دور نشویم: «عراقی‌ها که رسیدند، هیچ کدام از بچه‌ها زیر دستشان زنده نماندند! از هر کس صدای ناله در می‌آمد با تیر خلاصی شهیدش می‌کردند. کامل منطقه را پاکسازی کردند! من هم مجروح شده بودم که اگر خودم را بین شهدا مخفی نکرده بودم تا متوجه زنده بودنم نشوند، الان سال‌ها عکس قاب گرفته‌ام روی طاقچه دیوار خانه بود!»

حالا شده بودیم ۳ نفر...

حاج حسین که تازه چند روزی پایش را به دلیل پوکی استخوانی که یادگار! سوءتغذیه سال‌های اردوگاه است، عمل کرده به سختی روی تخت جابجا می شود و ادامه می‌دهد: «۲۴ ساعت همان جا روی زمین بین شهدا افتاده بودم. کلی خون ازم رفته بود و دیگر رمق نداشتم. با خودم می‌گفتم با این همه خونریزی و تشنگی که بر من غالب شده حتما خواهم مرد.

عزمم را جزم کردم و به سختی، لنگان لنگان و کشان کشان خودم را از آن جا دور کردم که یکدفعه خودم را بین چند بعثی دیدم که دارند با هم عربی صحبت می‌کنند و من هم چیزی از حرف هایشان متوجه نمی شوم. به محض اینکه چشمشان به من افتاد، غیظ کردند و با لهجه غلیظ عربی «حرکّوا حرکّوا» گفتنشان شروع شد. با همان بی‌حالی ۱۰ متری من را دواندند تا به جایی رسیدم که دیدم بله... ۲ تا از بچه‌های ایرانی دست و پا بسته روی سینه خوابیده‌اند؛ یکی از بچه‌های گردان خودمان بود و یکی از بچه‌های گردان محمد رسول‌الله. سیم آوردند و دست و پای من را هم با همان وضعیت مجروحیت بستند و من هم به جمعشان اضافه شدم. حالا شده بودیم ۳ نفر.»

خوش به سعادتش که خوب هدیه‌ای گرفت

حاجی به این قسمت روایت که رسید، خاطره‌ای یادش آمد که اشکی شد. سرش را به زیر انداخت. آهی کشید. از لیوان آبی که در پیش‌دستی کنار دستش بود، جرعه‌ای نوشید و نفس تازه کرد. با صدای گرفته گفت: «یکی از همان بچه‌ها طبق عادت همگی ما ذکری به لب آورد که افسر بعثی را بدجور عصبی کرد. بعثی بی‌وجدان در آن لحظه چنان از خودش بی‌خود شده بود که با همان عصبانیت دست دراز کرد و سیم تلفنی که نزدیکش افتاده بود را برداشت و محکم دور گردنش پیچید و درجا خفه‌اش کرد.

دقیق یادم نمی‌آید ذکری که گفت «یا الله» بود یا «یا زهرا» ولی خوش به سعادتش که خوب هدیه‌ای گرفت و شهید شد.»

یکی بود، یکی ۲۵۵۰ روز نبود!

زنده ماندن در اسارت، معجزه است

حاجی که هر چند ساعت یکبار باید چند پاف اسپری آسم استفاده کند تا نفس کشیدن برایش راحت شود، معذرت‌خواهی می‌کند و وسط صحبت‌هایش اسپری را برمی‌دارد و نفس تازه ‌می‌کند. ریه‌هایش از سرمای آب اردوگاه که نزدیک به ۷ سال مجبور بودند با همان آب سرد طهارت کنند و در زمستان و تابستان، سر و بدن خود را بشورند، هر درد و بیماری را مهمانش کرده که آسم یکی از آن‌هاست. اسپری را کنار دیگر داروها می‌گذارد و صحبتش را ادامه می‌دهد: «آن روز تا عصر، ما را در آن منطقه چرخاندند و هر اهانتی که فکرش را بکنید به ما کردند که کمترینش پرت کردن آب دهانشان روی ما بود!

نزدیک غروب، تویوتایی آمد و ما را سوار کردند. تقریبا از منطقه جنگی خارج شده بودیم تا به پادگانی در بصره رسیدیم. کنار دیوار کابل و فلک و شوک برقی را ردیف آویزان کرده بودند.

با همان حال و روزی که داشتم بازجویی‌ها شروع شد. به زور می‌خواستند اقرار بگیرند.»

به اینجای صحبت‌ها که رسید، نگاهی به خانم و دخترش انداخت و صدایش را آرام کرد: «رحم نداشتند. شوک برقی وصل کردند. عزرائیل را جلوی چشمم دیدم.

اگر بخواهم یک جمله از سال‌های اسارت بگویم این است که اگر در اسارت کسی جان سالم به در ببرد مثل یک معجزه است؛ خیلی از افرادی که با ما بودند شهید شدند.

بعد از بازجویی ما را وارد اتاقی باریک و درازی کردند و در را قفل زدند. اتاق پر بود از مجروح. شب را همان جا گذراندیم. زمین پر بود از کثافت و خون و تعفن که از زیر پایمان رد می‌شد و می‌رفت بیرون در...

صبح چند تا از مجروح‌ها را برای بستری کردن بردند بیمارستان بغداد، که من هم جزو از آن‌ها بودم. یکی دو روز آنجا بستری بودم. البته تصورتان از بیمارستان یک فضای استریل و بهداشتی نباشد! آنجا پر بود از مجروح... یک سرنگ را حداقل برای ۵۰ نفر استفاده می‌کردند! بدون اینکه حتی از آب جوش برای استریل کردن آن استفاده کنند!

بعد ما را بردند بغداد. ۲۴ ساعتی را باید در یک اتاق سر می‌کردیم. این اتاق به حدی کوچک بود که تا صبح نمی‌توانستیم کنار هم بخوابیم، حتی نشستن کنار هم سخت بود چه برسد به خوابیدن! آنقدر هم اتاق کثیف بود که گوشه اتاق صف رژه رفتن شپش‌ها را به چشم می‌شد دید.

یکی بود، یکی ۲۵۵۰ روز نبود!

صدای ناله و شیون؛ اولین کابوس اردوگاه موصل

ظهر روز بعد منتقل شدیم به اردوگاه موصل؛ جایی که تا روز آزادی همان جا ماندگار بودیم. اولین چیزی که از اردوگاه موصل در ذهنم ثبت شد، صدای ناله و شیونی بود که از داخل ساختمان اردوگاه در فضا پیچیده بود.

یکی از بچه‌ها به بعثی‌ها گفت: «اینجا شکنجه و کتک هم دارید؟ سرباز بعثی جواب داد: «لا...لا... أبدا... اینجا حمام... خوب... راحت...» ما خوشحال شدیم. حالا نگو همه چیز را برعکس جواب می‌دهد.

در دیگری باز شد و وقتی وارد شدیم، دیدیم این بعثی‌های کلاه قرمز، کابل به دست، ردیف ایستاده‌اند و منتظرند تا ما از اتوبوس پیاده شویم. اسم من اولین اسمی بود که صدا زده شد و مهمان کتک خوردن زیگزاگی طونل‌وار بعثی‌ها شدم. این شروع شکنجه بعثی‌ها بود و تا یک سال بعد یعنی زمانی که صلیب سرخ بیاید و کمی شرایط را سروسامان بدهد، آزار و اذیت‌ بعثی‌ها هر روز زیادتر می‌شد.»

یکی بود، یکی ۲۵۵۰ روز نبود!

کل ۷ سال اسارت از یادم رفت

حاج حسین که لحظه‌ای نگاهش به چشم‌های متعجب دخترش زهرا افتاد که تا آن موقع، خاطرات اسارت را از زبان پدر نشنیده بود، نخواست بیشتر از این به خاطرات تلخش ادامه بدهد و زودتر از آن روزها گذشت: «چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۶۹ ساعت ۴ بعد از ظهر بود که صدای صدام ملعون از بلندگوها پخش شد.قطعنامه خوانده شد و خبر آزادسازی اسرا را داد. قرار شد از پس‌فردا آزادی اسرا شروع شود. با شنیدن این خبر زانوهایم سست شده بود. صدای خوشحالی و شادی و شکر گفتن بچه‌ها در اردوگاه پیچیده بود.

از ۲۶ مرداد ماه بود که آزادی اسرا از اردوگاه شماره یک شروع شد. ما گروه شماره ۴ بودیم و روز چهارم نوبت به ما رسید.

از موصل آمدیم بغداد و از آنجا منتقل شدیم لب مرز. بعد از ثبت اسامی در صلیب سرخ، اسلام‌آباد غرب، اولین شهری بود که در ایران وارد آن شدیم. مردم در ایران استقبال گرمی از ما کردند و آنقدر گل و شیرینی روی سر و روی ما ریختند که من کل سال‌های اسارت را از یاد بردم! واقعا دستشان درد نکند...

سه روز کرمانشاه بودیم و از آنجا با هواپیما به اصفهان منتقل شدیم. بعد از چند روز قرنطینه و چکاب‌های مختلف، هر کدام از بچه‌ها به شهر خودشان فرستاده شدند.

تمام خوشحالی که برای آزادی داشتم یک طرف، غم احمد ۸ ساله‌ام که بعد از این همه مدت من را به عنوان پدرش نمی‌شناخت یک طرف دیگر!»

یکی بود، یکی ۲۵۵۰ روز نبود!

۴۰۰ سال هم باشد به پایت می‌نشینم...

همسر حاجی که نامه‌های آن روزها را ورق می‌زند، خاطرات تلخ دلتنگی را مرور می‌کند، آه می‌کشد و می‌گوید: «سال اول که از اسارت حاجی خبر نداشتم و آن یک سال بر من خیلی سخت گذشت. سال چهارم بود که تلخ‌ترین حرف را از حاج حسین شنیدم؛ حاجی در نامه‌ای نوشته بود «اگر می‌خواهی بروی ، برو!» اما جوابی که داده بودم این بود که «الان که ۴ ساله اسیر شدی، اگر ۴۰۰ سال هم باشد به پایت می‌نشینم!»

سال‌های اسارت حاجی خیلی برایم سخت بود؛ هم دلتنگی اذیتم می‌کرد، هم بزرگ کردن احمد با شیطنت‌های پسرانه‌ای که داشت.

وقتی خبر آزادی اسرا را دادند، امامزاده صالح تهران بودیم که به خانواده‌ام گفتم هرطوری هست باید به کاشان برگردیم. دل توی دلم نبود برای دیدن حاجی.

لحظه موعود رسیده بود و حاجی را وسط جمعیت پیدا کردم. از شدت ضعف و سوءتغذیه و لاغری دولادولا راه می‌رفت، اما هیچ کدام این‌ها باعث نشده بود که چهره‌اش را از یاد ببرم.

تا مدت‌ها خجالت می‌کشیدم جلوی حاج حسین غذا بخورم، چون حاجی نمی‌توانست بیشتر از ۳ قاشق غذا بخورد و این موضوع خیلی من را ناراحت می‌کرد. چند ماهی زمان برد تا کم‌کم وضعیت غذا خوردنش کمی بهتر شد.»

شاید اولین دختری که خدا در سال ۱۳۷۰ به حاج حسین و همسرش داد و اسمش را به یاد همان روزهای دوری حاجی از وطن «آزاده» گذاشتند ، یکی از اسباب یادگاری‌هایی باشد که هر وقت قرار باشد آن ۲۵۵۰ روز اسارت برای حاج حسین و اطرافیان کمرنگ شود، دوباره همه چیز را زنده کند؛ از غم دوری مرد خانواده از کانون گرم خانواده گرفته تا خبر شیرین بازگشت حسینِ دور از وطن!

منبع : خبرگزاری مهر


کلمات کلیدی :
اشتراک گذاری :

آخرین اخبار مجازی

پادشاه هم بشوم، واکس زدن کفش زائران را کنار نمی‌گذارم!

پادشاه هم بشوم، واکس زدن کفش زائران را کنار نمی‌گذارم!
2022-08-14T13:37:34+04:30
هرکسی با دلش زندگی می‌کند، نه با پول و ثروت و اموالش. چه بسا کسی گوشه یک خانه نمور، حال بهتری از یک پادشاه داشته باشد. علی هاشمی از همان آدم‌هاست. روایت این ...

داستان شیطان / همه چیز درباره سلمان رشدی

داستان شیطان / همه چیز درباره سلمان رشدی
2022-08-14T08:17:33+04:30
سلمان رشدی در نیویورک مورد حمله قرار گرفت اما فارغ از اینکه نیت فرد ضارب چه بوده، در این گزارش قصد داریم به بررسی کتاب او، چرایی صدور حکم اعدام و اثرات آن بر...

بدون شرپا، باربر و اکسیژن بر فراز ارتفاع ۸۶۰۰ متری

بدون شرپا، باربر و اکسیژن بر فراز ارتفاع ۸۶۰۰ متری
2022-08-11T10:17:33+04:30
ایمان احمدپور تاریخ‌سازی کرده و بدون شرپا، باربر و اکسیژن مصنوعی قله k2 را فتح کرده است. کار ارزشمند دیگر او نصب پرچم افغانستان بر فراز k2 به یاد «علی‌اکبر س...

در دوران سخت طالبان هم منقبت‌خوانی را تعطیل نکردیم

در دوران سخت طالبان هم منقبت‌خوانی را تعطیل نکردیم
2022-08-09T14:06:49+04:30
عزاداری برای معصومین (ع) در گوشه گوشه عالم آیین‌ها، آداب و رسوم خاص خودش را دارد. شیعیان افغانستان نیز در ولادت یا شهادت معصومین با هنر منقبت‌خوانی یاد این ع...

منقبت‌خوانی در کشوری غیر از افغانستان رایج نیست

منقبت‌خوانی در کشوری غیر از افغانستان رایج نیست
2022-08-09T10:06:46+04:30
عزاداری برای معصومین (ع) در گوشه گوشه عالم آیین‌ها، آداب و رسوم خاص خودش را دارد. شیعیان افغانستان نیز در ولادت یا شهادت معصومین با هنر منقبت‌خوانی یاد این ع...

هیأت‌ها، بهترین ظرفیت برای فرهنگ‌سازی درباره محیط زیست

هیأت‌ها، بهترین ظرفیت برای فرهنگ‌سازی درباره محیط زیست
2022-08-06T09:08:10+04:30
میثم مرادی فعال محیط زیستی ساکن اندیمشک چندسالی است که با دوستانش در محرم و صفر فعالیت‌های جالب توجهی درباره محیط زیست دارند. از نذر نهال و کتاب بگیرید، تا ف...

تحصیل کودکان مهاجر، برای ایران یک فرصت بزرگ است

تحصیل کودکان مهاجر، برای ایران یک فرصت بزرگ است
2022-08-03T08:46:10+04:30
تحصیل کودکان افغانستانی در ایران همیشه با مشکلات زیادی مواجه بوده است. در گفت و گو با پیمان حقیقت‌طلب این مسأله را بررسی کردیم و از زبان او به پیشنهادهای مهم...

بی‌خانمان‌ها در شب‌های بارانی تهران چه می‌کنند؟

بی‌خانمان‌ها در شب‌های بارانی تهران چه می‌کنند؟
2022-07-31T10:06:37+04:30
وقتی باران تهران تند شد، ناخودآگاه یاد بیرون‌خواب‌ها و بی‌خانمان‌ها افتادم. ذهنم درگیر این بود که در این باران چه می‌کنند و کجا می‌خوابند؟ این شد که رفتم و ا...

مخترعی که می‌خواهد با پسماند ویلا بسازد

مخترعی که می‌خواهد با پسماند ویلا بسازد
2022-07-28T09:55:26+04:30
سیروس ارسطونژاد مخترع پیشکوست و اسم و سن‌داری است. او در این گفت و گو درباره اختراعاتی گفت که آنها را ثبت کرده اما به آنها توجه نشده است. مثل منجمد کردن نفت ...

یک شب در میان کارتن‌خواب‌ها

یک شب در میان کارتن‌خواب‌ها
2022-07-25T10:43:47+04:30
در یکی از سه‌شنبه‌های توزیع غذا در پاتوق‌های کارتن‌خوابی تهران، با جمعیت طلوع بی‌نشان‌ها همراه شدیم و با کسی گفت و گو کردیم که چهارسال است هرهفته به کارتن‌خو...

حفره ۱۵ هزار میلیارد تومانی دریاچه ارومیه

حفره ۱۵ هزار میلیارد تومانی دریاچه ارومیه
2022-07-21T10:22:08+04:30
کاهش بیش از حد تراز دریاچه ارومیه به تهدید تبدیل شده است که می‌تواند پیامدهای ناگواری را به دنبال داشته باشد. جالب این که تا به حال ۱۵ هزار میلیارد تومان برا...

می‌خواهم هیچ کودکی در ایران حسرت کتاب نداشته باشد

می‌خواهم هیچ کودکی در ایران حسرت کتاب نداشته باشد
2022-07-17T09:15:20+04:30
مریم دلاوری با دستان خالی ۶ کتابخانه در خارک، شیراز، کرمان، سیستان و بلوچستان، قشم و بوشهر برای بچه‌ها تأسیس کرده است و دوست دارد تمام کودکان ایران و جهان به...

وقتی مادر بی‌تاب می‌شود

وقتی مادر بی‌تاب می‌شود
2022-07-16T14:08:40+04:30
بازتاب فیلم گیرافتادن یک بچه‌فیل در گودالی که به منظور ساختن زمین گلف حفر شده بوددر حالی‌که مادرش برای نجات او تلاش کرده و بعد از ناکامی به تشنج افتاده در فض...

کفش‌های قدیمی را دور نریزید

کفش‌های قدیمی را دور نریزید
2022-07-16T09:02:03+04:30
یکی از راه‌های مفید صرفه جویی استفاده مجدد از اجناسی است که قابلیت تعمیر و بازسازی دارند. «مجله مهر» از اقدام جالب یک برند کفش در ایتالیا روایت کرده است.

در طبیعت به حیوانات دست بزنیم یا نه؟/ روایتی از طبیب حیات وحش

در طبیعت به حیوانات دست بزنیم یا نه؟/ روایتی از طبیب حیات وحش
2022-07-13T09:23:55+04:30
مجتبی خالقی‌پور محیط‌بانی است که عاشقانه کار می‌کند. مدتی است که او بر زخم حیوانات نیشابور مرهم می‌گذارد و دیگران را تشویق می‌کند که مراقب بال نازک پرندگان و...

از کشتار مسلمانان سربرنیتسا چه می‌دانید؟

از کشتار مسلمانان سربرنیتسا چه می‌دانید؟
2022-07-11T08:57:08+04:30
بوسنی و هرزگوین شاهد یکی از خونبارترین وقایع و جنایات جنگی علیه مسلمانان است. این روزها که مصادف با سالروز این جنایت تاریخی است، نگاهی به کشتار سربرنیتسا و پ...

دوست داشتم در کنار فرزندم باشم/ روایت یک مادر فروشنده

دوست داشتم در کنار فرزندم باشم/ روایت یک مادر فروشنده
2022-07-09T08:38:16+04:30
روایت مادران شاغل از شغل‌شان با روایتی که هر شخص دیگری از آن شغل دارد متفاوت است. در سومین روایت از مجموعه «روایت‌های مادرانه» مجله مهر سراغ یک مادر فروشنده ...

بچه‌های آتش‌نشان نیاز به تجدیدروحیه دارند /همیشه آماده مرگ هستیم

بچه‌های آتش‌نشان نیاز به تجدیدروحیه دارند /همیشه آماده مرگ هستیم
2022-07-08T11:18:04+04:30
آتش‌نشان‌ها در هر حادثه‌ای قدر دیده و بعد از آن دوباره به فراموشی سپرده می‌شوند. دو تن از آتش‌نشانان متروپل بعد از چهلم حادثه از جان‌فشانی همکاران‌شان به مجل...

از ممنوعیت اهدای خون و اهدای عضو تا ممنوعیت سیمکارت و همراه‌بانک!

از ممنوعیت اهدای خون و اهدای عضو تا ممنوعیت سیمکارت و همراه‌بانک!
2022-07-05T09:51:34+04:30
به بهانه محدودیت‌های جدید برای مهاجرین، با محمدکاظم کاظمی گفتگو کردیم و از محدودیت‌های عجیب‌تری برای آن‌ها مطلع شدیم. این گفتگو درباره تصمیمات سلیقه‌ای و ساع...

پیام دوم خرداد آبادان

پیام دوم خرداد آبادان
2022-07-03T08:04:46+04:30
بعد از گذشت چهل روز از حادثه متروپل، نگاهی انداخته‌ایم به آن‌چه که باید از جریان این حادثه به چشم می‌آمد اما در همهمه امواج رسانه‌ای کم‌تر دیده شد.

ایرانی‌ها اولین گروه امداد خارجی بودند / این‌جا هیچ زنی ندیدم

ایرانی‌ها اولین گروه امداد خارجی بودند / این‌جا هیچ زنی ندیدم
2022-06-30T10:03:44+04:30
مینا قاسمی‌زواره برای دومین‌بار به افغانستان رفته و مشاهدات خوبی از وضعیت زلزله‌زدگان و روند امدادرسانی هلال احمر ایران دارد. درباره وضعیت زلزله‌زدگان و توزی...

حلقه ازدواج‌مان را فروختیم تا رویایمان را بسازیم

حلقه ازدواج‌مان را فروختیم تا رویایمان را بسازیم
2022-06-28T09:10:45+04:30
زهیر و الهام؛ امروز پای صحبت‌های آنها نشسته‌ایم تا روایت جنگیدن و تلاش کردن‌شان را بشنویم از روزهایی که کرونا آمده بود تا فعالیت تازه‌شان را متوقف و رویاشان ...

آزمایش‌های سری ارتش آمریکا روی کنترل ذهن و سفر در زمان!

آزمایش‌های سری ارتش آمریکا روی کنترل ذهن و سفر در زمان!
2022-06-27T07:40:08+04:30
عده‌ای از اعضاء ارتش و مردم آمریکا عقیده دارند که ارتش این کشور در منتهی‌الیه شرقی «لانگ‌آیلند»، مجموعه آزمایش‌های محرمانه‌ای از جمله سفر در زمان، دورنوردی و...

خبرنگار دو شغله / روایت یک مادر خبرنگار

خبرنگار دو شغله / روایت یک مادر خبرنگار
2022-06-26T09:26:52+04:30
روایت مادران شاغل از شغل‌شان با روایتی که هر شخص دیگری از آن شغل دارد متفاوت است. در اولین روایت از مجموعه «روایت‌های مادرانه» مجله مهر سراغ عطیه همتی، یک ما...

بانوی مسلمان افغانستانی، سناتور پارلمان استرالیا

بانوی مسلمان افغانستانی، سناتور پارلمان استرالیا
2022-06-23T15:00:04+04:30
یک بانوی افغانستانی تبار که شهروند استرالیاست به پارلمان استرالیا راه یافت. اما نکته جالب این است که او اولین زن محجبه پارلمان است.

اولین هجرت از آیین شینتو به دین اسلام؛ کونیکو یامامورا

اولین هجرت از آیین شینتو به دین اسلام؛ کونیکو یامامورا
2022-06-20T15:53:23+04:30
باز هم قصه مظلومینی به نام «مادر شهید» در میان است. این بار مادری که زاده این دیار نبوده اما تا آخرین روزهای سلامتی‌اش در خدمت جانبازان و معلولین ایرانی بوده...

واردات داماد و ازدواج بین‌المللی/حواشی اظهارات نماینده اصفهان

واردات داماد و ازدواج بین‌المللی/حواشی اظهارات نماینده اصفهان
2022-06-20T09:13:23+04:30
با انتشار گزارشی از سخنان یکی از نمایندگان مجلس چند روزی است که بحث ازدواج بین‌المللی نقل محافل مجازی و حضوری شده است. در این گزارش به بررسی برخی از حواشی و ...

من، تنها زن آتش‌نشان آبادان، ۱۷ سال دارم

من، تنها زن آتش‌نشان آبادان، ۱۷ سال دارم
2022-06-19T09:06:52+04:30
شقایق سبتاوی از ۱۵ سالگی به صورت داوطلب کار آتش‌نشانی انجام می‌دهد و حالا همه آتش‌نشانان آبادان او را می‌شناسند. در حاشیه حادثه متروپل با او گفتگویی انجام دا...

بهانه عجیب راننده اتوبوسی که آمبولانس را پنچر کرد

بهانه عجیب راننده اتوبوسی که آمبولانس را پنچر کرد
2022-06-18T09:53:33+04:30
بازبینی تصاویر دوربین‌های مداربسته در حادثه مرگ دختر بچه ۲ساله که به‌دلیل پنچرشدن چرخ‌های آمبولانس و دیر رسیدن به بیمارستان جانش را از دست داده بود، به شناسا...

در متروپل یک اربعین کوچک را دیدم

در متروپل یک اربعین کوچک را دیدم
2022-06-16T10:06:42+04:30
با شیخ حسین سلامی، کاپیتان سابق صنعت نفت آبادان در حاشیه کمک‌رسانی به آسیب‌دیدگان متروپل صحبت کردیم و حرف‌های جالبی درباره تغییر مسیر زندگی‌اش شنیدیم.
X فیلم جدید فیلم جدید دانلود فیلم و سریال تبلیغات شما (پیام به تلگرام)